دایان، جوانی بیستساله و پرشور، در آستانهی ازدواج با کژال، دختر رویاهایش، زندگی ساده و شادی را در روستایی آرام سپری میکند. اما حادثهای ناگوار همه چیز را تغییر میدهد؛ انفجار یک مین بازمانده از جنگ، دایان را از دستها و بیناییاش محروم کرده و او را به دنیایی از تاریکی و ناامیدی فرو میبرد.