ماهیار - گفتم تا در این گوشهی گورستان قلم بر سنگ میزنم، هر کس که مرا پرسد یا پدرمردهایست یا فرزندمرده. یا شوییست که سنگ برای گورِ زن خواهد یا زنی برای گورِ فرزند. عالمِ خاک عالمِ آمد است و عالمِ شد. گریه از چه کنی؟ شیرویه - انگار همنشینی با سنگ خوی تو دگر کرده. آخر این گریه در ماتمِ پدر است. ماهیار - تو پاسِ خاطرِ خود نگاه میداری. او را که رفته است چه سود از زاری؟ شیرویه - هر چه هست ای شیده قلم بر سنگ نِه تا زمانه اگر از خاطرِ منش ببرد، از خاطرِ سنگ نتواند.