The Illusion of Persian Cat
MaryamShafiee
あらすじ
این کتاب مجموعه ای از داستانهای خیلی کوتاه به زبانهای فارسی و انگلیسی است. داستانهایی که می توانید در اوقات فراغت خیلی کوتاهتان بخوانید. می توانید آن را به فارسی زبانانی که خواندن فارسی را نیاموختند معرفی کنید یا به دوستان انگلیسی زبانتان امانت دهید.از متن کتاب " ماهی به آب پرید. فکر می کرد چون یک ماهیست شنا می داند. اما غرق شد. همه جمع شدند، دستهای هم را گرفتند و مثل یک ریسمان او را از آب بیرون کشیدند. اما ماهی دیگر مرده بود. خاکسترش کردند و به آبش سپردند. بنابراین ماهی یکبار دیگر غرق شد."بچه ها خوابیده بودند. مادر بزرگ چراغ را خاموش کرد و رفت. او قصه زیاد بلد بود ولی بچه ها همیشه پیش از آنکه آخر آنها را بدانند، می خوابیدند. شاید باید همینطور باشد. شاید آخر داستانهای مادربزرگ خواب از چشمانشان می گرفت و بچه ها به این خواب نیاز داشتند. اما مادر بزرگ از وقتی برای نوه هایش قصه می گفت خواب نداشت. او آخر همه آن قصه ها را می دانست. می دانست که ماهی را هر چند بار که از آب بگیرند دوباره به آب خواهند انداخت و ماهی بیچاره هر بار می بایست رنج غرق شدن را تحمل می کرد و این از اختیار او خارج بود.بعد مادر بزرگ کنار پنجره می نشست. دستهایش را با لیوان چایش گرم می کرد. سالها بود که این کار را می کرد. بدنش روز به روز سردتر می شد و او خود را با لیوان های بزرگتر چای گرم می کرد. مادر بزرگ قلم و کاغذش را برداشت و داستانی را که برای نوه هایش گفته بود نوشت. شاید روزی قبل از آنکه مجبور باشند نوه هایشان را خواب کنند آن را بخوانند.نزدیک صبح بود. به آخر داستانش می رسید. کاش می توانست آخر داستان را عوض کند. کاش ماهی هرگز نمی فهمید که ماهیست کاش هرگز به آب نمی پرید. کاش دوستانش دوست مرده خود را در آب رها می کردند و رنج بیرون کشیدنش را بر خویش و درد دوباره غرق شدنش را بر او تحمیل نمی کردند. اما داستان مادربزرگ دیگر نوشته شده بود.و صبح که نوه ها بیدار شدند مادر بزرگ با قصه هایش به آب پریده بود و غرق شده بود و نوه هایش می کوشیدند ..."This is a collection of very short stories that you can read in your short spare times, or you can practice Persian if you wish to learn it.From the text of the book: "With no hesitation, the fish jumped into the water. Considering being a fish is enough to be a good swimmer, but he drowned. His friends took each other's hands and made a long chain to take him out of water. But he was already dead. They cremated him and left his ashes into the water. So the poor fish drowned again."Kids were asleep. The grand ma turned off the lamp and left the room. She knew lots of stories but children had always fallen asleep before they hear the endings. Maybe it was better for them. Listening to the whole story may give them insomnia, and the kids needed to sleep. But the grandma couldn't sleep since she knew the end of all stories. She knew that no matter how many times we get the drowned fish out of water, he is dead any way. So the poo