قبل از سوار شدن به اتوبوس صورتش را با چادر خوب پوشاند، مبادا آشنایی، کسی او را ببیند. در حالیکه اطرافش را به خوبی میپایید سوار شد. در طول راه امیدوارانه از پنجره به بیرون نگاه میکرد. از تصور اینکه پسرش را بعد از چند مدت میدید، چشمهایش میدرخشیدند. از مناظر بیرون لذت میبرد. هیچگاه تنها از شهری به شهر دیگر نرفته بود. دو ماه پیش وقتی پسرش آمد و گفت برای خدمت سربازی باید به شهر دیگری برود و راه کمی دور است و اول کار مرخصی نمیدهند، دلش هری ریخت پایین. اما چه میتوانست بکند بجز سکوت و صبر. صبر کردن را از کودکی آموخته بود...